پدر عزیزم

روزی که بر دوشت  بودم را خیلی خوب به یاد ندارم  فقط  یک عکس خوب از آن روز به یادگار دارم .

 چه کنم که نیامدی تا چون دیگر آزادگان دوش حقیرم فرش مقدمت باشد

 حتی نشد مانند دیگر فرزندان شهدا برای لحظه ای تابوت مقدس سه رنگت را بر دوش بکشم و عکسی یادگاری به یاد قدیمها با تو بگیرم.

  دیروز مرا بر دوش خود نشاندی که شاید  امروز بفهمم خیلی چیز ها باید بر دوش من سنگینی کند.

 راستش می دانی؟

بر روی دوش شهید نشستن افتخار است ولی از آن بالا دور دستها را ندیدن و وسعت دید پیدا نکردن مایع شرمندگیست  .

خیلی وقتها با دیدن این عکس به یاد آن عقاب سبک بالی  می افتم که میخواهد پرواز رابه جوجه اش فرا دهد .

انگار که می خواهی دست هایم را باز کنی تا ترسم بریزد و  پریدن را یاد بگیرم .

تا شاید بتوانم چون خودت پرنده ای عاشق شوم .

و تا عرش خدا خرامان خرامان پرواز کنم.

دعا کن بابا

دعا کن پرواز را یاد بگیرم.

دعا کن پرنده ای باشم مسافر راه روشن ولایت.

و تا رسیدن به رضای الهی مستانه پرواز کنم.

 دعا کن بابا

خیلی دعا کن